روانشناس بالینی

چرا بعضی‌ها از جنگ نترسیدند؟ وقتی بدن می‌فهمد، اما ما نمی‌خواهیم احساس کنیم

جنگ تمام شده. اما آن‌چه برای خیلی‌ها سؤال‌برانگیز است، این است که چرا در تمام آن روزهای تاریک، بعضی‌ها اصلاً نترسیدند؟
نه پناه گرفتند، نه گریه کردند، نه حتی اضطرابی در چهره‌شان دیده شد.
بعضی‌ها می‌گفتند:

«ترس نداره، اگه قراره بمیرم، می‌میرم.»

آیا این بی‌احساسی، نشانه‌ی شجاعت است؟
یا شاید، بدن آن‌ها خطر را حس کرده، اما روان‌شان اجازه نداده که احساس کنند؟
برای پاسخ به این سؤال، باید نگاهی عمیق‌تر به هیجان‌ها و نقش آن‌ها در زندگی انسان بیندازیم.

 

هیجان، راهنمای درونی ما برای بقاست

ترس، یکی از هیجان‌های اصلی بشر است. ما با این احساس به دنیا می‌آییم.
ترس به ما می‌گوید: «چیزی در خطر است، کاری بکن!»
وقتی صدای انفجار می‌آید، ترس باید بیدار شود، فرمان بدهد، بدن را آماده کند برای فرار، پنهان شدن یا کمک خواستن.

اما گاهی، این چرخه‌ی طبیعی قطع می‌شود.
نه به‌خاطر اینکه خطری وجود ندارد، بلکه چون روان یاد گرفته که «نباید» احساس کند.

 

بی‌حسی هیجانی: ترسی که راهش را گم کرده

گاهی افراد به‌جای احساس ترس، یک نوع بی‌حسی عجیب را تجربه می‌کنند.
نه اضطراب دارند، نه وحشت، نه اشک. فقط یک حالت بی‌تفاوتی.
این وضعیت را بی‌حسی هیجانی می‌نامند.
بدن شاید واکنش نشان دهد (مثلاً تپش قلب، گرفتگی عضلات، یا دل‌درد)، اما ذهن می‌گوید: «من چیزی حس نمی‌کنم.»

چرا چنین اتفاقی می‌افتد؟ چون احساس کردن، برای این افراد، مساوی با آسیب‌پذیر بودن است.
و اگر کسی از کودکی یاد گرفته باشد که احساسات، مجاز نیستند، در موقعیت‌های بحرانی هم به طور خودکار آن‌ها را خاموش می‌کند.

 

ترس سرکوب‌شده، ترسی ناکارآمد است

وقتی ترس در زمان خودش تجربه نشود، به هیجان مفیدی تبدیل نمی‌شود.
بلکه یا خاموش می‌شود، یا در قالب‌های دیگری خودش را نشان می‌دهد:
• خنده‌های بی‌موقع
• شوخی با مرگ
• احساس پوچی
• خستگی‌های عمیق
• یا بی‌قراری مداوم

در ظاهر، ممکن است بگویند «ما قوی‌ایم»، ولی در درون، بدن با زبانی دیگر حرف می‌زند.

 

چرا بعضی‌ها بلدند احساس نکنند؟

احساس نکردن، اغلب یک مهارت قدیمی‌ست که در کودکی آموخته شده.
در خانه‌هایی که در آن‌ها گریه‌کردن، ترسیدن یا کمک‌خواستن، نشانه‌ی ضعف بوده، بچه‌ها یاد می‌گیرند احساسات را سرکوب کنند.
در واقع، برای اینکه دیده شوند یا کمتر تنبیه شوند، باید «احساس‌نکردن» را یاد بگیرند.

در بزرگسالی، همین الگوها خودبه‌خود فعال می‌شوند؛ مخصوصاً در شرایط پرخطری مثل جنگ.

 

بدن می‌فهمد، حتی اگر ذهن نخواهد

حتی اگر کسی بگوید «من نترسیدم»، بدنش ممکن است نشانه‌های ترس را ثبت کرده باشد.
خواب‌های آشفته، دردهای مزمن، دلشوره‌های بی‌دلیل، یا تغییرات اشتها، همگی می‌توانند نشانه‌هایی از هیجان‌های نادیده‌گرفته‌شده باشند.

روان نمی‌تواند برای همیشه احساسات را زندانی کند.
به‌محض اینکه شرایط امن‌تر شود، آنچه پنهان شده، بازمی‌گردد.

 

شجاعت یعنی توانِ احساس کردن

برخلاف تصور عمومی، شجاعت یعنی «احساس کردن»، نه «احساس نکردن».
آدم شجاع کسی‌ست که با ترس خود روبه‌رو می‌شود، آن را می‌پذیرد، و تصمیم می‌گیرد چه کند.
نه کسی که آن را انکار می‌کند یا نادیده می‌گیرد.

ترسی که پذیرفته می‌شود، می‌تواند به ما جهت بدهد.
ولی ترسی که دفن شود، فقط ما را از درون فرسوده می‌کند.

بعد از پایان جنگ، تازه همه‌چیز شروع می‌شود

گاهی بعد از اینکه جنگ تمام می‌شود، تازه بدن و روان شروع به واکنش نشان‌دادن می‌کنند.
بعضی‌ها ناگهان بی‌قرار می‌شوند، دل‌گرفته‌اند، یا احساس پوچی می‌کنند.
نه به این دلیل که حال‌شان بدتر شده، بلکه چون حالا بالاخره «فرصت تجربه‌ی احساسات» را پیدا کرده‌اند.

وقتی خطر بیرونی تمام می‌شود، ترس درونی فرصت می‌کند خودش را نشان دهد.

 

حرف آخر: احساس‌نکردن، همیشه قدرت نیست

آدم‌هایی که در برابر جنگ، هیچ احساسی نشان ندادند، لزوماً قوی نبودند.
گاهی فقط روان‌شان، از فرط آسیب‌پذیری، تصمیم گرفته بود:

«برای زنده‌ماندن، باید هیجان‌ها را خاموش کنم.»

اما حالا که شرایط تغییر کرده، شاید وقتش باشد به بدن، به دل، و به احساسات اجازه‌ی حرف‌زدن بدهیم.
چون نترسیدن، همیشه به‌معنای شجاعت نیست.
گاهی فقط یعنی ما «یاد گرفتیم» که نترسیم… حتی وقتی باید می‌ترسیدیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *